![]() |
![]() |
|
|
اگر عمر دوباره داشتم اگر عمر دوباره داشتم می کوشیدم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم0همه چیز را آسان می گرفتم0از آنچه در عمر اولم بود ابله تر می شدم0فقط شماری از رویدادهای جهان را جدی میگرفتم0اهمیت کمتری به بهداشت میدادم0به مسافرت بیشتر می رفتم0 از کوه های بیشتری بالا میرفتم ،و در رودخانه های بیشتری شنا میکردم0 بستنی های بیشتر می خوردم و اسفناج کمتر0مشکلات واقعی بیشتری میداشتم ومشکلات واهی کمتری0
اگر عمر دوباره داشتم ،سبک ترسفر می کردم 0 اگر عمر دوباره داشتم وقت بهار زود تر پا برهنه راه می رفتم و قت خزان دیرتر به این لذت خاتمه می دادم0از مدرسه بیشتر جیم می شدم. گلوله های کاغذی بیشتری به معلم هایم پرتاب میکردم.سگهای بیشتری به خانه می آوردم.دیرتر به رختخواب می رفتم و می خوابیدم. بیشتر عاشق می شدم . بیشتر به ماهیگیری می رفتم .پایکوبی و دست ا فشانی بیشتر می کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر می شدم و به سیرک می رفتم. در روزگاری که تقریبا همگان وقت و عمرشان را وقف بررسی وخامت اوضاع می کنند من بر پا می شدم و به ستایش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع می پرداختم .زیرا من با ویل دورانت موافقم که می گوید:)) شادی از خرد عاقل تر است.)) اگر عمر دوباره داشتم گل مینا از چمنزارها بیشتر می چیدم.... دان هرالد اگر تو عمر دوباره داشتی چه کار می کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 10:41 توسط راضی |
|
|
باور نمی کرد،می دانستم.او می خواست دوستی ما همیشه تا داشته باشد. دوستی بدون تا را نمی دانست. گفت :بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم،گفتم باشد تو بگذار، گفت: شکلات.گفت:هر بارکه همدیگررا می بینیم ،یک شکلات مال من،یکی مال تو،گفت:باشد ،گفتم باشد. هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش ،اوهم یک شکلات میگذاشت توی دستم.باز همدیگر را نگاه می کردیم.یعنی که دوستیم.دوست دوست.تندی شکلاتم را باز می کردم و می خوردم میگفت شکمو تو دوست شکمویی هستی وشکلاتش را میگذاشت توی یک صندوق قشنگ.می گفتم بخورش ،میگفت تمام می شود می خواهم تمام نشود . میخواهم برای همیشه بماند. صندوقش پر شده بود ،هیچ کدامش را نمی خورد.من همه اش را خورده بودم.گفتم اگر یک روز شکلاتهایت را مورچه یا کرم بخورد چه کار میکنی می گفت مواضب هستم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را میگذاشتم توی دهانم و می گفتم نه نه، تا ندارد. دوستی که تا ندارد. یک سال دو سال چهار سال ده سال بیست سال شده است . او بزرگ شده است ،من بزرگ شده ام،من همه شکلاتها راخوردم،او همه شکلاتها نگه داشته است.او آمده است امشب تا خداحافظی کند .می خواهد برود آن دور دورها .می گوید ((میروم ،اما زود برمی گردم.)) اما من می دانم که می رود و بر نمی گردد.یادش رفت به من شکلات بدهد ،من یادم نرفت یک شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم این برای خوردن و یک شکلات گذاشتم کف آن دستش ، این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت. یادش رفته بود که صندوقی برای شکلاتهایش دارد. هر دو را خورد ،خندیدم .می دانستم که دوستی من تا ندارد. مثل همیشه .خوب شد همه شکلاتهایم را خوردم .اما او هیچ کدامش را نخورد . حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 9:29 توسط راضی |
|
|
شکلات های دوستی با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم کف دستش. اونهم یک شکلات گذاشت کف دستم. من بچه بودم او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد. دید که مرا میشناسد ، خندیدم ، گفت: (( دوستیم؟)) گفتم(( دوست دوست))،گفت تا کجا؟گفتم دوستی که تا ندارد. گفت: ((تا مرگ)) خندیدم و گفتم من که گفتم تا ندارد. گفت :باشد تا پس از مرگ. نه نه گفتم که تا ندارد. گفت : قبول،تااون جایی که آدمها زنده می شوند،یعنی زندگی پس ازمرگ،باز هم باهم دوستیم،تا بهشت ،تا جهنم. خندیدم و گفتم ،تو براش تا هر کجا که دلت می خواهدیک تا بگذار.اصلا" یک تا براش بکش از سر این دنیا تا آن دنیا اما من اصلا" تا نمی گذارم.نگاهم کرد نگاهش کردم...... ادامه دارد......................................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 10:39 توسط راضی |
|
|
تغییر د نیا بر سر گو ر کشیسشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: ((کودک که بودم می خواستم دنیارا تغییردهم. بزرگتر که شد م متوجه شدم که دنیاخیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم.بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم.در سالخوردگی تصمیم گرفته ام خانواده ام را متحول کنم . اینک که در استانه مرگ هستم میفهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم. !!!)) هدیه تولد مردی دختر سه ساله ای داشت .روزی مرد به خانه امد و دید که دخترش گرانترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای ارایش یک جعبه کودکانه هدر داده است مرددخترش را به خاطر این کار تنبیه کرد و دخترک ان شب را با گریه به بستر رفت و خوابید. روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شددید دخترش بالای سرش نشسته است وان جعبه زرورق شده رابه سمت اودراز کرده است مرد تازه متوجه شد که ان روز روز تولدش بوده و دخترش زرورقها رابرای او مصرف کرده است او با شرمندگی دخترش را بوسیدوجعبه را از او گرفت ودرجعبه را باز کرد. اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است. مرد بار دیگر عصبانی شدو گفت درون جعبه باید چیزی باشد اما دخترک با تعجب به او خیره شدو به او گفت نزدیک به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است، تا هر وقت غمگین بود یک بوسه از جعبه بیرون اورد وبداندکه دخترش چقدر دوستش دارد!!! . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 10:20 توسط راضی |
|
|
عشق از نه عنصر اصلی تشکیل شده است: بردباری:عشق بردبار است. مهربانی: مهربان است. سخاوت:عشق در آتش حسد نمی سوزد . فروتنی:غرور ندارد. تسلیم:نفع خود را خواهان نیست.
صداقت:از نادرستی شاد نمی شود،اما با راستی به شعف می آید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 9:41 توسط راضی |
|
|
راز عشق در این است که 000 (راز عشق در خوش مشربی است. در ضمن مراقب شوخی ها هم باش. شوخی ناپسند نکن . شوخی باید از روی حسن نیت باشد، نه نیشدار. ) (راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشق، مهمتر از اختلافات کوچک و زود گذر نیست؟؟؟) ( راز عشق در این است که مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی، و صبر کنی تا خونسردی را دوباره به دست آوری. با این که احساس ، جلوه ی الهام است، اما شخص عصبانی نمی تواند چیزها را با وضوح درک کند. قلبت را آرام کن. ( راز عسق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی. هرگز با فرض این که خودش این چیزها را میداند، از تحسین کردن غافل مشو. مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نیت بگویی: (( دوستت دارم.)) گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهد ماند.) ((کتاب:رازهای عشق/ جی. دونالد والترز)) |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم مهر 1384ساعت 19:47 توسط راضی |
|
|
راز عشق000
دادن هدیه ای کوچک، تحسین، لبخندی از روی محبت. نگذار که جویبار محبتتان از کمی باران، بخشکد.))
شود. برای انکه عشق همواره باطراوت بماند، باید به آن مثل هنر، خلاقانه نگاه کرد.)) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 10:38 توسط راضی |
|
|
حرفشو باور کنی. باهاش همراه و هم سفر بشی.
ثبت لحظات قشنگ زندگی خانوادگی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 11:13 توسط راضی |
|
|
عشق یعنی000 - کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه. - احساس کنی همه دور و برت رو عشق گرفته. - کسی رو داشته باشی که لحظات قشنگ زندگیت رو باهاش شریک بشی. - وقتی توی دنیا هیچ چیز جز خودتون دو تا اهمیت نداره. - با همدیگه کارای خیریه کردن. (( کیم کازالی )) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 11:27 توسط راضی |
|
|
(( ما ناچاریم که همیشه به عشق اعتماد کنیم ))
((عشق مانند زمان، منتظر هیچ کس نخواهد ماند0))
(( عشق همیشه قابل اعتماد است اما مردم نیستند0)) (( صداقت نخستین بخش کتاب عشق است0)) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 10:12 توسط راضی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1384 دی 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| پیوندها |
|
آلاچیق دوستی مترسک |
|
RSS
|